لطفادراینجافقط یادداشت بگذارید
نویسنده : در تاريخ جمعه ششم آبان 1390
تنهایی ام را با تو قسمت میکنم , گسترده تر از عالم تنهای



به گزارش عصر ایران انتشار فيلم تجاوز به عنف چند تبعه افغان به يك دختر ايراني در ورامين، موجب خشم عمومي مردم اين شهر شده است.
به
گزارش «جهان»، انتشار اين فيلم كه صحنه تجاوز شش مرد افغان به يك دختر
حدود 18 ساله ايراني و التماس اين دختر براي خودداري از تجاوز به او را
نشان مي دهد موجب خشم عمومي مردم اين منطقه شده است .
پخش اين شايعه
كه جنايت ياد شده در شهر قرچك از توابع ورامين رخ داده و اين دختر نيز از
اهالي اين منطقه بوده، موجب خشم بيشتر شهروندان وراميني از اتباع افغان
ساكن در اين شهرستان شده است .
اغلب افرادي كه اين فيلم 90 ثانيه اي
را در گوشي هاي همراه خود ديده يا درمورد آن شنيده اند ، خواستار مجازات
متجاوزان توسط مردم شده اند .
طي روزهاي گذشته درپي انتشار فيلم اين
جنايت و خبر آن در ورامين و بخشهاي تابعه ، برخي شهروندان قرچكي اقدام به
ضرب و شتم اتباع افغان در اين مناطق كردند .
بخشدار قرچك در اين
باره گفت : انتشار خبر مربوط به تجاوز چند تبعه افغان به يك دختر ايراني در
شهر قرچك كه در روزهاي اخير فيلم آن از طريق تلفنهاي همراه بين شهروندان وراميني بلوتوث شده است ، صحت ندارد .
عين
الله تاجيك افزود، با دريافت اين خبر، كميته اي در بخشداري با مشاركت
نيروي انتظامي و دستگاه قضايي تشكيل و علل انتشار اين شايعه بررسي شد .
وي
اظهار داشت: با بررسي هاي به عمل آمده مشخص شد كه اين جنايت در يكي از
شهرهاي استان خراسان شمالي روي داده و برخي از افراد متجاوز نيز دستگير
شدند .
اين درحالي است كه با وجود دستگيري عاملان اين جنايت در
خراسان شمالي و رسيدگي به اتهامات مجرمان، اين فيلم مورد سوء استفاده برخي
افراد براي متشنج كردن ورامين قرار گرفته است.

نيمروز هژدهم مي ٢٠٠۵، دراکولاي آشفته يال از ديار هزارويکشب افسانه ها به دل کوچه هاي چارقلعه (وزيرآباد) کابل آمد و دم دروازه يکي از خانه هاي کاهگلي زانو خواباند. خونخواه تشنه، پنجه بر گردن نازکتر از شيشه غرفه هاي بانک خون ساييد. او قرباني تازه ميخواست. از آنجايي که دراکولاي "بيگناهتر" از فرشته نميتواند، اينسوي روزنه هاي تنگ پا گذارد، بايد شکار را نزد خويش فراخواند.
رهگذری بیش نیستم.درگذر زندگی.عابرپیاده
منم تنهاورهگذری که بایدمسیرطولانی رادرراه پرپیچ وخم طی کند.انگارکه به خودوجوانیش قول داده که اورااستوارکند حال این مسیرخواه سخت
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم، دل مردهايى كه چشمشان به دنبال خوشرنگترين زنهاست را مىزند.
نمىدانيد چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اينا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مشكرده و آرايش زن ديگرى است و حالش دگرگون شده ، من را اصلاً نمىبيند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مىآيم.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى كه به خيابان مىآيند تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند و نگاهت نميکنند .
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مىزنيد؛ در حالى كه دغدغه اين را نداريد كه شايد گوشهاى از آرايشتان ، پاك شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديكترين محل امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛ زيبايى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مىرويد و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.
چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پليد مردان شهرتان نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى كرم سر قلاب ماهىگيرى شيطان براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد وقتى مىبينى كه مىتوانى اطاعت خدايت را بكنى؛ نه هوايت را.
چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مىرويد؛ در حالى كه يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.
نمىدانيد؛ واقعاً نمىدانيد چه لذتى دارد اين حجاب!
خدايا! لذتم مدام باد.
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتی است
من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد
من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : … سرانجام مطلب را گرفتی
امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده
باشد که خداوند تو را برکت دهد…
برای دنیا ممکن است تو فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر، تو ممکن است به اندازۀ دنیا ارزش داشته باشی
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد
برسیم!
داستان زیبای دو برادر مهربان
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند